X
تبلیغات
مجسمه - یک شام س ... ک.... س ... ی!

بعضی اوقات دلم میخواهد مرد باشم؛ از این بابت که مجبور نیستم ساعت ها بینِ چند دختر بنشینم راجع به مهناز خانم صاحب آرایشگاهِ "بزک دوزک" صحبت کنم! یا راجع به مدل ابرویِ جدید و فلان لباس شب! این حرفها حالم را به هم میزند همینطور خیلی از آدم هایِ اطرافم...


منزوی شده ام ! نه مهمانی میروم و نه در جمعِ دوستان! ترجیح میدهم کتاب بخوانم تا با دوست پسرِ مارکدار و برنزه ام در بهترین رستورانِ شهر ، گران قیمت ترین غذا را بخورم ! رو برویم بنشیند و با چشمهای مخمور نفس های عمیق بکشد و مدام این صفت را به انتهایِ همه یِ اسم ها بچسباند: "س/..ک/....س/...ی"...
و ناز کنم و چشمک بزنم و موهایِ بلوندم را روی پیشانی ام برقصانم! همان یک رستوران شیک تهِ خیابان که ژامبون و سیب زمینی هایش حرف ندارد را به همه جا ترجیح میدهم! و اردک چند روزه ام را به تمام دوستانم!

ازین روزمرگی بیزارم به حد مرگ! انسان گریزی دارم...آنقدر که دلم میخواهد آینه اتاقم را بشکنم که حتی تصویری از خودم نبینم...

بعدالتحریر: این نوشته فقط تمسخرِ روزمرگی است.... و لا غیر!

+تاریخ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 11:38 نویسنده مرجان